تبليغاتX

هفته نامه
تاتر ، سينما ، موسيقي
دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 16:16

 
 
 
 رسام از زبان بیرنگ
 
مسعود رسَّام، تهیه کننده برخی از مشهورترین
 
و پربیینده ترین مجموعه هایی تلویزیونی در ایران
 
، همچون «محله برو بیا»، «محله بهداشت»
 
، «همسران» و «خانه سبز» بعد از
 
ظهر يكشنبه در تهران و پس از مدتها
 
ابتلا به بیماری سرطان درگذشت.

وی هنگام مرگ ۵۲ سال داشت.

آخرین فعالیت هنری مسعود رسام، کارگردانی مجموعه تلویزیونی «غیر محرمانه» بود که سال گذشته از تلویزیون پخش شد.

مسعود رسام متولد تهران و فارغ التحصيل كارگردانی از دانشكده صدا و سيما بود.

بسیاری از مشهورترین مجموعه های تلویزونی مسعود رسام با همکاری با بیژن بیرنگ، دیگر تهیه کننده و کارگردان تلویزیونی ساخته شده بود. بیژن بیرنگ در گفتوگویی با رادیو فردا از همکاریش با رسام، تغییراتی که در برنامه سازی تلوزیون ایجاد کردند و دوستی که تا آخرین لحظات پابرجا بود می گوید.


* همکاری شما با آقای رسام از چه سالی آغاز شد و چه اتفاقی باعث آشنایی شما شد؟


بیژن بیرنگ : من با آقای رسام از سال ۱۳۶۱ در راهروهای شبکه یک صدا و سیما آشنا شدم. این آشنایی بعدها تبدیل به همکاری شد که این همکاری با « محله برو بیا و بهداشت » آغاز شد.

* این همکاری به چه صورت بود؟


ما در چند زمینه با هم اشتراک کاری داشتیم. هر دویمان تهیه کننده بودیم. یک بخش از کارهایمان هم کارگردانی بود که در آن با هم همکار شدیم. بخشی از کارمان تبلیغات بود که با هم شرکت مشترک تبلیغاتی داشتیم و در این زمینه با هم همکاری می کردیم. در ایده پردازیها با همدیگر همفکری می کردیم. درآن زمان من بیشتر می نوشتم و با هم تلاش می کردیم که ایده هایمان را بپرورانیم تا بهتر آن را تلویزیونی یا سینمایی کنیم. اینها کارهایی بود که به اتفاق هم انجام میدادیم. توی صحنه هم با هم هماهنگی لازم را داشتیم و در مورد بازیها و دکوپاژ هم با هم هماهنگ بودیم.

«رنگ روح زندگی سبزه، فقط سبز...» بخش کوتاهی از سریال خانه سبز که پس از درگذشت خسرو شکیبایی بر وب سایت گروهی یوتیوب قرار گرفت.


* آقای بیرنگ اتفاقی که در کارهای مشترک شما با آقای رسام دیده می شود این بود که فصل جدیدی از سریال سازی در ایران با کارهای تولیدی شما آغاز شد. این سبک به گونه ای بود که اگر چه لوکیشن های پرخرجی نداشت اما وجود داستان های جذاب و نزدیک به زندگی مردم با اتفاقات تلخ و شیرینش آنها را مورد توجه قرار می داد. نمونه این کارها را می شود در سریال های خانه سبز و همسران به خوبی مشاهده کرد. چطور به این سبک از کار رسیدید؟ رسیدن به این سبک تحت تاثیر تفکر هر دوی شما بود؟ سهم آقای رسام در این میان چقدر بود؟


الان به نظر من صحبت کردن در مورد سهم آقای رسام، شاید در شرایط امروز، چندان مناسب نباشد. گاهی می شود که با جوانانی با من تماس میگیرند و میگویند ما با سریالهای شما بزرگ شدیم. اینجاست که شاید بشود سهم بزرگی به آقای رسام داد. من با این حرفها به یاد میآورم که ما پیر شدهایم. اگر حمل بر خودستایی نشود باید بگویم من و آقای رسام جزو کسانی بودیم که یک جوری تاریخچه تلویزیون را در خودمان داریم. از شروع کار تلویزیون تا لحظه ای که الان در آن قرار داریم حضور داشتیم. شرایطی که گاها به راحتی امروز نبود.

ما در شرایط پس از جنگ و انقلاب با هم بودیم. یادمان رفته بود که در حالی که ما سرمان را پایین انداخته بودیم و داشتیم کار می کردیم، چند نسل دارند با این آثار بزرگ می شوند. می توانیم در مورد آقای رسام بگویم که چند نسل با کارهای آقای رسام بزرگ شدند.

* در آن زمان که شما در تلویزیون فعالیت می کردید علیرغم همه محدودیت هایی که وجود داشت سعی کردید که کارهایی را تولید و اجرا کنید که مقداری فراتر از محدودیت ها بود...


همیشه باید به یاد داشته باشیم که آدمهایی که شروع کننده ی کاری هستند بالطبع باید هزینه های آن را هم بپردازند. شاید چیزهایی که امروز به نظر، بسیار ساده و آسان میآید در شرایطی که ما در آن زمان به سر میبردیم کار سختی بود. مثل اینکه بچه های تلویزیون شادی کنند و بخندند. یا اینکه شما امروز موسیقی و تاثیرات آن را در صدا و سیما به خوبی می بینید. ما جزو اولین کسانی بودیم که موسیقی را وارد دنیای کودکان و برنامه سازی کردیم. شاید جزو اولین کسانی بودیم که کلیپ ساختیم. شاید جزو اولین کسانی بودیم که زن را به شکلی که امروز در تلویزیون نشان داده می شود به نمایش گذاشتیم. زن را وارد صحنه های کمیک کردیم تا بتواند با مرد در صحنه همکاری کند و حضور داشته باشد. و توانستیم ارتباط واقعی بین زن و مرد را نشان دهیم. همه اینها هزینه هایی داشت که من و آقای رسام با همدیگر آن را پرداختیم.

* چه هزینه هایی؟ ممکن است توضیح دهید؟


هزینه های این نوآوری ها، گاه کنار گذاشتن کار بود. گاه این بود که این سبک و سیاق مورد قبول واقع نمی شد. تولید محله برو بیا در زمان خودش جنجال ایجاد کرد. شاید ما چندین سال بعد نتوانستیم کار کنیم. برای اینکه آن پخش آن سبک و سیاق به اعتقاد تلویزیون دچار مشکل بود.

* چرا این همکاری ریشه دار از سال ۱۳۸۰ ادامه نیافت؟ و ترجیح دادید که دیگر مستقل کار کنید؟


راستش دلم نمی خواهد در مورد اینکه چرا همکاری ما در سال ۱۳۸۰ ادامه نداشت توضیح بدهم. جوابش را باید از آدم هایی شنید که باعث این عدم همکاری شدند. والله ما همیشه آرزوی همکاری را هم را داشتیم

* به اعتقاد شما ویژگی کار مسعود رسام چه بود؟


به نظر من آقای رسام بسیار انسان باهوشی بود بسیار صادق و منضبط بود. در جاهایی از کار بسیار سختگیر بود. کمتر سعی می کرد صدمه ای به کسی بزند.

* پس از اینکه از شما جدا شد چطور بود؟


ما هیچگاه از همدیگر جدا نشدیم. همیشه دو دوست بودیم که با هم ارتباط داشتیم. کارهای مشترک دیگری به جز کار فیلمسازی با هم انجام می دادیم. در زمینه های اقتصادی با هم همکاری داشتیم. به خصوص در چند سال اخیر که ایشان بیمار بود به عنوان یک دوست نمی توانستم از ایشان دور بمانم و به هر حال در کنار هم بودیم. حتی در آخرین لحظاتی که از میانمان سفر کرد و رفت.


به روایت زندگی:

متولد ۱۳۳۶ در تهران، دانشةموخته کارگردانی از دانگاه صددا و سیما بود.
کار خود را در تلویزیون از سال ۱۳۵۸ آغاز کررد.
در میان آثار او چنین عنوان هایی به چشم می خورد:
غيرمحرمانه، مادر، بزرگ مرد کوچک، سريال مرواريد سرخ، دريايي ها، سيندرلا، تولدي ديگر، دنياي شيرين دريا، نوعي ديگر، دلبندم، همسران، علي و غول جنگل، چاق و لاغر، دو مرغابی در مه، ماموريت، خانه سبز، در خانه، هاچين و واچين، از نو بسازيم، محله بهداشت، محله برو بيا، برده رقصان، کيف، شازده کوچول و ...
 
 
روح اش شاد
 
یاد و خاطره اش گرامی باد
 
 
 
 
 
 
نوشته شده توسط مصطفی | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 19:1

يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد

 

 

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.

مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت :

«ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »




رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد.

شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند.

 شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد

صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود ..

 صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده

 اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم .

 چون تو يك راهب نيستي»


مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.


چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .


راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ،

از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند.

 آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.


صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند:

« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»


اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ،

من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم.

اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را

 بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم .

 بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»


راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره

 زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي

زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي

روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين

دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»


مرد تصميمش را گرفته بود..... او رفت و

45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و

 عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم .

 تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است.

 و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»


راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است .

اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»


رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد

 و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»


مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :

« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»


راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.


پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.


راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد.

پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.


و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ،

نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.


در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » .

مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت....

او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد .

وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد.

 چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.


.


.


.


.


.


...


........اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد
.

 

 

 

 

نوشته شده توسط مصطفی | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 17:45

 

 

 

دانلود کلیپ ۷ دقیقه ای از اجرای اخیر محسن نامجو و گلشیفته فراهانی در میلان٬ (دو کیفیت)

اجزای قطعه "همش دلم میگیره..."

3gp / 7.3 mb

wmv / 31 mb

 دانلود

 دانلود

 

 

 

 

نوشته شده توسط مصطفی | موضوع: | لينک ثابت |