تبليغاتX

هفته نامه
تاتر ، سينما ، موسيقي
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 ساعت 12:59
سلام بچه هاپ

اینم درخت آلبالوی چوخوف فقط بدلیل چند پرده بودن و بالا بودن حجم نمایش نامه ما

تصمیم گرفتیم در چند نوبت این پرده ها را در وبلاگ جا بدیم به هر هال به بزرگی خدتون ما را

ببخشید.    

نوشته شده توسط مصطفی | موضوع: | لينک ثابت |
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 ساعت 12:39
باغ آلبالو ¤ آنتون چخوف ¤  ترجمه‏ى بهروز تورانى                                              

                                     شخصيت‏ها:

 

 

    ليوبو رانوسكايا   مالك باغ آلبالو   L. Ranevskaya

    آنيا   دختر هفده‏ساله‏اش   Anya

    واريا   دختر خوانده‏ى بيست‏وچهار ساله‏اش   Varya

    ليونيد گايف   برادرش   L. Gayev

    يرمولاى لوپاخين   تاجر   Y. Lopakhin

    پيوتر تروفيموف   دانشجو   P. Trofimof

    سيمنوف-پيشيك   ملاك   Simenonov-Pishchic

    شارلوتا   خانه‏دار   Charlotta

    سميون يپيخودوف   كارمند   S. Yepikhodov

    دونياشا   مستخدمه   Dunyasha

    فيرز   مستخدم هشتادوهفت ساله   Feers

    ياشا   خدمتكار جوان   Yasha

    مسافر پياده)رهگذر(

    رييس ايستگاه

    مأمور اداره پست

    ميهمانان، خدمتكاران

 

صحنه: ملك رانوسكايا

 

    پرده‏ى اول

 

 

 

    يك اتاق، كه هنوز اتاق بچه‏ها ناميده مى‏شود. از آن، درى به اتاق آنيا باز مى‏شود. سحرگاه است، آفتاب بزودى مى‏دمد. ماه مه شروع شده و درختان آلبالو شكوفه كرده‏اند. اما هواى باغ در خنكاى صبحدم سرد است. پنجره‏ها بسته است.

    دونياشا با يك شمع و لوپاخين با كتابى در دست، وارد مى‏شوند.

 لوپاخين:   پس قطار رسيده، خدا را شكر. ساعت چند است؟

 دونياشا:   تقريباً دو است )شمع را خاموش مى‏كند(. هوا ديگر روشن شده.

 لوپاخين:   قطار چقدر تأخير داشته؟ دست كم دو ساعت. )دهن‏دره مى‏كند و كش‏وقوس    مى‏آيد(. عجب آدمى هستم! اصلاً براى اين كه از آنها در ايستگاه استقبال كنم    به اينجا آمده‏ام و آنوقت روى صندلى نشسته‏ام و چرتم برده. شرم‏آور است!    تو چرا مرا بيدار نكردى؟

 دونياشا:   فكر كردم شما رفته‏ايد. )گوش مى‏دهد( گوش كنيد! بايد آنها باشند كه دارند    مى‏آيند.

 لوپاخين:   )گوش مى‏دهد(. نه آنها بايد اثاثه‏شان را تحويل بگيرند و از اين كارها. )مكث(.    نمى‏دانم خانم رانوسكايا بعد از اين پنج سال كه در خارج بوده چه شكلى    شده است. او زن باشكوهى است. چه زن راحتى است. يادم مى‏آيد وقتى    جوان پانزده ساله‏اى بودم پدر مرحومم كه در آن موقع در اين ده مغازه    داشت، چنان محكم به دماغم كوبيد كه خون دماغ شدم. يادم نيست بخاطر    چى، اما ما توى حياط بوديم و پدرم داشت چيزى مى‏نوشيد. طورى يادم    مى‏آيد مثل اين كه ديروز بود. خانم رانوسكايا كه آن موقع دختر جوانى بود -    واى، چقدر هم قلمى بود - مرا به همين اتاق آورد كه صورتم را بشويد. - آن    موقع اينجا اتاق بچه‏ها بود. - به من گفت: موژيك كوچولو، گريه نكن. براى    روز عروسيت دماغت خوب مى‏شود. )مكث(. موژيك كوچولو!... البته.    پدرم يك موژيك بود ولى حالا من جليقه‏ى سفيد و چكمه‏ى قهوه‏اى    پوشيده‏ام و يك كيسه پول ابريشمى دارم كه لابد مى‏گويى از گوش خوك    فراهم شده. من پولدارم. اما با همه‏ى پولهايم، اگر فكرش را بكنى، هنوز هم    يك موژيك معمولى هستم )كتاب را ورق مى‏زند( من اينجا سرگرم خواندن    اين كتاب بودم و حتى يك كلمه‏اش را هم نفهميدم. خوابم برد. )مكث(.

 دونياشا:   سگ‏ها ديشب اصلاً نخوابيدند، مثل اين كه حس مى‏كردند اربابهايشان دارند لوپاخين:   چته؟ دونياشا؟

 دونياشا:   دستهايم مى‏لرزند. نزديك است از حال بروم.

 لوپاخين:    تو خيلى حساس هستى، دونياشا، اشكال تو همين است. تو مثل يك بانوى    جوان لباس مى‏پوشى: آنوقت نگاه كن موهايت را چطور درست كرده‏اى!    فايده‏اى ندارد. آدم بايد موقعيت خودش را بخاطر داشته باشد.

    يپيخودوف با يك دسته گل وارد مى‏شود. ژاكتى به تن دارد و كفش‏هاى براقى پوشيده كه موقع راه‏رفتن حسابى جيرجير مى‏كنند. هنگامى كه وارد مى‏شود، گل از دستش به زمين مى‏افتد.

 يپيخودوف:   )گلها را برمى‏دارد(. اين را باغبان داده، مى‏گويد بايد آن را در اتاق ناهارخورى    بگذارند. )گلها را به دونياشا مى‏دهد(.

 لوپاخين:   در ضمن براى من يك كمى كواس بيار.

} .  Pكواس - آبجوى كم‏الكل.  {Pدونياشا:   چشم، قربان. )بيرون مى‏رود(.

 يپيخودوف:   امروز صبح يخ‏بندان شده، هوا سه درجه زير صفر است. اما درخت‏هاى آلبالو همه    شكوفه كرده‏اند. نمى‏توانم بگويم كه زياد درباره‏ى اين هوا فكر مى‏كنم. )آه    مى‏كشد(. نه، نمى‏توانم. اين آب و هوا با آدم كنار نمى‏آيد و با اجازه‏تان بايد    بگويم كه همين دو روز پيش براى خودم يك جفت چكمه خريده‏ام و    جسارتاً مى‏خواهم عرض كنم كه صداى جيرجيرش از حد تحمل من خارج    است؟ راستى، با چه چيزى بايد نرمشان كنم؟

 لوپاخين:   مرا تنها بگذار! حوصله‏ات را ندارم.

 يپيخودوف:   هر روز يك بدبختى براى من پيش مى‏آيد. اما گله‏اى ندارم. نه، به آن عادت    كرده‏ام و همين‏طور لبخند مى‏زنم. )دونياشا وارد مى‏شود و يك ليوان كواس به    لوپاخين مى‏دهد(. بايد بروم. )به يك صندلى برخورد مى‏كند و آنرا مى‏اندازد(. بله    ديگر! )با حالتى فاتحانه(. مرا ببخشيد ولى اين قبيل حوادث، فوق‏العاده‏اند!    )بيرون مى‏رود(.

 دونياشا:   مى‏دانيد آقاى لوپاخين، يپيخودوف از من خواستگارى كرده.

 لوپاخين:   اوه!

 دونياشا:   من نمى‏دانم چه بايد بكنم. او آدم باتربيتى است. بسيار خوب. ولى گاهى، وقتى    حرف مى‏زند، آدم از حرفهايش چيزى سر در نمى‏آورد. حرفهايش قشنگ و    هيجان‏انگيز است. اما آدم معنى‏اش را نمى‏فهمد. فكر مى‏كنم به او علاقمندم.    او ديوانه‏وار عاشق من است. بدبيارترين آدم روزگار است، هر روز اتفاق    ناراحت‏كننده‏اى برايش مى‏افتد. براى همين است كه او را »بيست و دو    بدشانسى« لقب داده‏اند.

 لوپاخين:   )گوش مى‏دهد( گوش كن! فكر مى‏كنم دارند مى‏آيند!

 دونياشا:   دارند مى‏آيند. اوه، من چه‏م شده؟ تمام جانم يخ كرده.

 لوپاخين:   بله، دارند مى‏آيند. ديگر اشتباه نمى‏كنم. بيا برويم به استقبالشان. نمى‏دانم مرا    مى‏شناسد يا نه. پنج سال از آخرين بارى كه او مرا ديده مى‏گذرد.

 دونياشا:   )سرآسيمه(. من دارم از حال مى‏روم! همين الآن مى‏افتم.

    صداى دو كالسكه را مى‏شنويم كه به خانه نزديك مى‏شوند. لوپاخين و دونياشا به سرعت بيرون مى‏روند و صحنه خالى مى‏ماند. از اتاق مجاور صدايى مى‏آيد. فيرز در حالى كه به عصاى باريكى تكيه مى‏كند با عجله طول صحنه را مى‏پيمايد. او براى استقبال از رانوسكايا با كالسكه به ايستگاه راه‏آهن رفته بود. لباس كهنه به تن و كلاهى بلند به سر دارد. چيزى با خودش زمزمه مى‏كند كه حتى يك كلمه‏اش مفهوم نيست. صداى پشت صحنه بلندتر مى‏شود. يك صدا: »اينجا. از اين طرف«.

    رانوسكايا، آنيا، شارلوتا كه زنجير سگ كوچكى را در دست دارد، همه با لباس سفر، واريا كه بالاپوش پوشيده و شالى روى سرش ديده مى‏شود، گايف، سيمنوف-پيشيك، لوپاخين، دونياشا كه يك بسته و يك چتر را حمل مى‏كند. خدمتكاران با بار و بنديل وارد مى‏شوند و طول صحنه را مى‏پيمايند.

 آنيا:   از اين طرف. يادتان مى‏آيد اين چه اتاقى است، ماما؟

 رانوسكايا:   )از خوشحالى اشك توى چشمانش جمع مى‏شود(. اتاق بچه‏ها؟

 واريا:   چه سرد است، دستهايم كاملاً بى‏حس شده‏اند. )به رانوسكايا(. اتاق‏هاى شما،    هم اتاق سفيد و هم اتاق سنبيل همان‏طور كه ترك‏شان كرده بوديد، مانده‏اند،    ماما.

 رانوسكايا:   اتاق بچه‏ها، اتاق بچه‏هاى عزيز و قشنگ من! اينجا همان جايى است كه من    وقتى دختر كوچكى بودم در آن مى‏خوابيديم )گريه مى‏كند(. و من دوباره مثل    يك دختر كوچك اينجا هستم... )گايف، واريا و دوباره گايف را مى‏بوسد(.

 گايف:   قطار شما دو ساعت تأخير داشت. نظرتان چيست؟ اين هم وقت‏شناسى براى    شما!

 شارلوتا:   )به سيمنوف-پيشيك(. سگ كوچولوى من حتى فندق هم مى‏خورد.

 پيشيك:   )متعجب( فكرش را بكن!

    همه بجز آنيا و دونياشا بيرون مى‏روند.

 دونياشا:   بالاخره برگشتيد! )كلاه و بالاپوش آنيا را مى‏گيرد(.

 آنيا:   در طول سفر چهار شب است كه نخوابيده‏ام. بدجورى سردم است.

 دونياشا:   وقتى شما رفتيد، اينجا را اجاره داديم. برف بود و همه جا يخ بسته بود. اما حالا،    نگاه كنيد عزيز من! )مى‏خندد و او را مى‏بوسد(. چقدر دلم برايتان تنگ شده    بود، شادى من، جواهر من!. بايد همين الآن چيزى را به شما بگويم. يك    دقيقه هم نمى‏توانم صبر كنم.

 آنيا:   )با بى‏ميلى( چه چيزى را؟

 دونياشا:   يپيخودوف، آن كارمنده، درست بعد از عيد پاك از من خواستگارى كرد.

 آنيا:   همان داستان قديمى. )موهايش را مرتب مى‏كند(. هرچه سنجاق سر داشتم گم    كردم. )از خستگى تقريباً تلوتلو مى‏خورد(.

 دونياشا:   نمى‏دانم چه فكرى بكنم. او آن‏قدر مرا دوست دارد!

 آنيا:   )با علاقه به داخل اتاق خوابش نگاه مى‏كند(. اتاق من، پنجره‏هاى من، انگار من    اصلاً نرفته بودم! دوباره در خانه‏ام هستم! فردا صبح، وقتى بيدار شدم،    مى‏روم توى باغ... اوه، كاش مى‏شد بخوابم. از وقتى پاريس را ترك كرديم    من حتى چشم برهم نزدم، خيلى نگران بودم.

 دونياشا:   آقاى تروفيموف پريروز آمد.

 آنيا:   )خوشحال( پتيا!

 دونياشا:   توى حمام خوابيده، جايش را آنجا گذاشته‏ايم. مى‏ترسيد توى دست و پا باشد،    )به ساعتش نگاه مى‏كند(. دلم مى‏خواهد بروم بيدارش كنم، اما واريا نمى‏گذارد.    مى‏گويد: »بيدارش نكنى«.

    واريا با يك دسته كليد كه به مچ دستش انداخته وارد مى‏شود.

 واريا:   دونياشا، زود برو كمى قهوه درست كن. ماما قهوه مى‏خواهد.

 دونياشا:   الساعه! )بيرون مى‏رود(.

 واريا:   خوب. خدا را شكر كه آمديد. دوباره توى خانه هستيد )خودش را به آنيا نزديك    مى‏كند(. محبوب كوچك من برگشته! خوشگل من برگشته!

 آنيا:   چه‏ها كه كشيدم!

 واريا:   مى‏توانم باور كنم.

 آنيا:   من در هفته‏ى عزادارى از اينجا رفتم، آن موقع هوا خيلى سرد بود. در تمام طول راه    شارلوتا مرتب حرف زد و چشم‏بندى كرد. آخر چرا او را وبال گردن من    كردى؟

 واريا:   تو كه نمى‏توانستى تنها سفر كنى عزيزم. آنهم در هفده سالگى!

 آنيا:   وقتى به پاريس رسيديم، آنجا هم سرد بود. برف مى‏آمد. زبان فرانسوى من خيلى    بد است. ماما در طبقه‏ى پنجم زندگى مى‏كرد. من به آنجا رفتم و عده‏ى    زيادى از آقايان و خانم‏هاى فرانسوى را با او ديدم. يك كشيش كاتوليك پير    هم بود كه يك كتاب در دست داشت. فضاى آنجا پر از دود سيگار بود و    خيلى ريخته واريخته بود. ناگهان براى ماما متأسف شدم. اوه، خيلى متأسف    شدم. سرش را به سينه‏ام چسباندم و نگهش داشتم. بعد، ماما شروع كرد به    بوسيدن من و گريه كردن.

 واريا:   )اشك به چشم مى‏آورد( خواهش مى‏كنم نگو، نمى‏توانم بشنوم.

 آنيا:   خانه‏اى را كه رد »منتون« داشت فروخته بود و چيزى هم برايش باقى نمانده بود،    مطلقاً هيچ‏چيز نداشت و من هم هيچ چيز نداشتم. ما به سختى توانستيم به    خانه برسيم. و ماما اين را نمى‏فهمد! وقتى در رستوران ايستگاه‏هاى راه‏آهن    غذا مى‏خورديم او هميشه گران‏ترين غذاها را سفارش مى‏داد و به هر كدام از    پيشخدمت‏ها هم يك روبل انعام مى‏داد. شارلوتا هم همين‏طور بود و ياشا    هم بايد از همان نوع غذايى مى‏خورد كه ما مى‏خورديم. خلاصه، شرم‏آور    بود،  ياشا پيشخدمت ماماست. مى‏دانى؟ ما او را هم با خودمان آورده‏ايم.

 واريا:   بله. ديدمش پست فطرت را.

 آنيا:   خوب. حالا تو برايم همه چيز را تعريف كن. بهره‏ى بدهى را داده‏ايد؟

 واريا:   نه، چطور مى‏توانستيم.

 آنيا:   اوه خداى من! اوه خداى من!

 واريا:   ملك در ماه اوت فروخته مى‏شود.

 آنيا:   بيچاره من!

 لوپاخين:   )از آستانه‏ى در نگاه مى‏كند و مثل گاز از خودش صدا درمى‏آورد( موواو... )بيرون    مى‏رود(.

 واريا:   )گريان، در حالى كه مشتش را به طرف در تكان مى‏دهد(. اوه، دلم مى‏خواست يك    مشت به او مى‏زدم!

 آنيا:   )واريا را به نرمى در بغل مى‏گيرد(. واريا، آيا از تو خواستگارى كرده؟)واريا سر    تكان مى‏دهد(. اما تو را دوست دارد! چرا باهم به تفاهم نمى‏رسيد؟ منتظر چه    هستيد؟

 واريا:   فكر نمى‏كنم بجايى برسيم. او خيلى گرفتار است. وقتى براى من ندارد، اصلاً به    سختى متوجه من مى‏شود. خدا كمكش كند، ديدنش هم براى من سخت    است. همه درباره‏ى ازدواج ما حرف مى‏زنند و به من تبريك مى‏گويند. اما    بيخود. همه‏اش مثل يك روياست. )لحن صدايش را تغيير مى‏دهد(. تو يك    گل‏سينه دارى كه مثل زنبور است.

 آنيا:   )غمگين( ماما برايم خريده. )به اتاقش مى‏رود و مثل بچه‏ها سبكسرانه حرف    مى‏زند(. وقتى در پاريس بوديم، سوار بالون شدم!

 واريا:   چقدر خوشحالم كه برگشتى، حيوونكى من! خوشگل من!

    دونياشا با يك قهوه‏جوش برگشته و مشغول عمل آوردن قهوه است.

 واريا:   )كنار در ايستاده( تمام روز، وقتى دارم كار مى‏كنم، همه‏اش فكر و ذكرم اين    است كه تو با يك مرد ثروتمند ازدواج كنى. اين طورى خيالم راحت    مى‏شود. بعد من براى زيارت به كيف و مسكو مى‏روم... همين‏طور از يك    زيارتگاه به زيارتگاه ديگر مى‏روم. چه آرامشى!

 آنيا:   پرنده‏ها دارند توى باغ آواز مى‏خوانند. ساعت چند است؟

 واريا:   بايد از دو گذشته باشد. وقتى‏ست كه هميشه تو در رختخواب بودى عزيز من.    )به دنبال آنيا به اتاقش مى‏رود(. چه آرامشى!

    ياشا با يك شال و يك كيف سفرى وارد مى‏شود.

 ياشا:   )در حالى كه طول صحنه را مى‏پيمايد، با ادبى ساختگى(. اجازه مى‏فرماييد از اينجا    رد شوم؟

 دونياشا:   اصلاً نشناختمت، ياشا. چقدر در خارجه تغيير كرده‏اى؟

 ياشا:   آهم! حال تو چطور است؟

 دونياشا:   وقتى تو رفتى من يك بچه كوچولو بودم. اين‏قدر )ارتفاعى را از كف اتاق نشان    مى‏دهد(. من دونياشا هستم. دختر فدور كوزويدوف. مرا به  ياد ندارى؟

 ياشا:   آهم! چه هلويى! )با احتياط به اطراف نگاه مى‏كند. بعد او را بغل مى‏زند. او جيغ    مى‏كشد و يك نعلبكى را مى‏اندازد. ياشا با عجله بيرون مى‏رود(.

 واريا:   )در آستانه‏ى در، با عصبانيت(. چه خبر شده؟

 دونياشا:   )گريان(. من يك نعلبكى را شكستم.

 واريا:   عيبى ندارد. شگون دارد.

    آنيا از اتاقش وارد صحنه مى‏شود.

 آنيا:   به مادر بگوئيم كه پتيا اينجاست.

 واريا:   بهشان گفتم بيدارش نكنند.

 آنيا:   )متفكر( تازه شش سال از مرگ پدر گذشته. درست يك ماه بعد از مرگ او،    برادر خوشگل كوچولوى من گريشاى بيچاره در رودخانه غرق شد. تازه    هفت سالش شده بود. اين مصيبت از حد تحمل ماما بيشتر بود. او از اينجا    فرار كرد تا اين مصيبت را پشت سر بگذارد. )مى‏لرزد(. كاش مى‏دانست كه من    چه خوب از ته دلش باخبرم! )مكث( پتيا تروفيموف او را به ياد آن اتفاقات    مى‏اندازد. او معلم سرخانه‏ى گريشا بود.

    فيرز در حالى كه يك كت بلند و يك جليقه‏ى سفيد به تن دارد، وارد مى‏شود.

 فيرز:   )نگران به سراغ قهوه‏جوش مى‏رود(. مى‏خواهند قهوه‏شان را اينجا ميل كنند.    )دستكش سفيد به دست مى‏كند(. قهوه حاضر است؟ )با قيافه‏اى عبوس، به دونياشا(    بگو ببينم، خامه كجاست؟

 دونياشا:   واى بر من! )با عجله بيرون مى‏رود(.

 فيرز:   )دور و بر قهوه‏جوش مى‏پلكد( سر به هوا! )با خودش زمزمه مى‏كند(. پس او از    پاريس برگشته. ارباب سابق هم عادت داشت با كالسكه‏ى پستى به پاريس    برود )مى‏خندد(.

 واريا:   چه خبر شده، فيرز؟

 فيرز:   خانم! )با شادى( خانم من به خانه برگشته‏اند! من آن‏قدر زنده مانده‏ام كه بتوانم    دوباره ببينمشان! حالا مى‏توانم بميريم. )از شادى اشك مى‏ريزد(.

    رانوسكايا، لوپاخين، گايف و سيمنوف-پيشيك وارد مى‏شوند. سيمنوف-پيشيك نيم شلوار روسى و يك كت پوديوفكا از پارچه‏يى نفيس به تن دارد. گايف هنگام ورود ادايى درمى‏آورد كه گويى دارد بيليارد بازى مى‏كند.

 رانوسكايا:   گفتنش چطور بود؟ بگذار ببينم. دوبله سريدى!

} .  Pاطلاحات بازى بيليارد.  {Pگايف:   قرمز ووگل براست بالا روزگارى، ليوبا، وقتى كه بچه بوديم توى همين اتاق،} .  Pاصطلاحات بازى بيليارد.     {Pتوى دو تا ننوى كوچك مى‏خوابيديم و حالا من پنجاه‏ويك سال دارم.    عجيب است.

 لوپاخين:   بله. زمان مثل باد مى‏گذرد.

 گايف:   چه گفتى؟

 لوپاخين:   مى‏گويم زمان مثل باد مى‏گذرد.

 گايف:   اينجا بوى نعناى هندى مى‏دهد.

 آنيا:   من مى‏روم بخوابم. شب‏بخير ماما. )مادرش را مى‏بوسد(.

 رانوسكايا:   كوچولوى عزيز من! )دستهايش را مى‏بوسد( خوشحالى كه دوباره به خانه    برگشته‏اى؟ من هنوز احساس عجيبى دارم.

 آنيا:   شب‏بخير، دايى.

 گايف:   )صورت و دستهايش را مى‏بوسد( خدا حفظت كند. چقدر شبيه مادرت هستى!    )به رانوسكايا( وقتى تو به اندازه‏ى او بودى، درست همين شكلى بودى، ليوبا.

    آنيا با لوپاخين و سيمنوف-پيشيك دست مى‏دهد و در حالى كه در اتاق خواب را پشت سرش مى‏بندد، بيرون مى‏رود.

 رانوسكايا:   حسابى خسته شده!

 پيشيك:   سفر درازى بود.

 واريا:   )به لوپاخين و پيشيك( خوب، آقايان، ساعت از دو گذشته و وقت    خداحافظى‏ست.

 رانوسكايا:   )خندان( تو يك ذره هم عوض نشده‏اى، واريا! )او را نزديك مى‏كشد و مى‏بوسد(    من قهوه‏ام را تمام مى‏كنم و آنوقت همه‏مان مى‏رويم. )فيرز چهارپايه‏يى زير پاى    او مى‏گذارد( متشكر عزيزم. من به قهوه عادت كرده‏ام و روز و شب قهوه    مى‏خورم. متشكرم پيرمرد عزيز. )فيرز را مى‏بوسد(.

 واريا:   من مى‏روم ببينم آيا همه چيز را توى خانه گذاشته‏اند يا نه )بيرون مى‏رود(.

 رانوسكايا:   اين واقعاً منم كه اينجا نشسته‏ام؟ )خندان( حس مى‏كنم كه دارم مى‏رقصم -    دست‏افشانى مى‏كنم )صورتش را با دستهايش مى‏پوشاند( اما اگر خواب باشد    چى؟ خدا مى‏داند كه من موطنم را دوست دارم. دلم برايش غش مى‏رود. از    بس گريه كردم، نمى‏توانستم از پنجره‏ى قطار بيرون را نگاه كنم. )گريان(. بايد    قهوه‏ام را هم بخورم! متشكرم فيرز. متشكرم پيرمرد عزيز. خيلى خوشحالم    كه مى‏بينم هنوز زنده‏اى.

 فيرز:   پريروز!

 گايف:   گوشش سنگين است.

 لوپاخين:   بايد كمى بعد از ساعت چهار صبح به خاركف بروم. چه مكافاتى! دلم    مى‏خواست شما را ببينم و با شما حرف بزنم و شما به اندازه‏ى هميشه    باشكوه هستيد.

 پيشيك:   )سنگين نفس مى‏كشد( جذاب‏تر از هميشه و در لباس پاريسى؟ حالا من    باخته‏ام!

 لوپاخين:   برادرتان مى‏گويد كه من دستم كج است و پول حرام‏كن هستم. تا آن‏جا كه به من    مربوط است، ايشان مى‏تواند هرچه دلش مى‏خواهد بگويد. من فقط    مى‏خواهم همان اعتمادى را كه سابقاً به من داشتيد، بازهم داشته باشيد. دلم    مى‏خواهد چشمان شگفت‏انگيز شما به همان شيوه‏ى سابق به من نگاه كنند.    خداى مهربان! پدر من، نوكر پدر شما بود و پيش از آنهم نوكر پدربزرگ شما.    اما شما در روزهاى قديم آن‏قدر به من محبت كرده‏ايد كه من اصلاً اين مسأله    را فراموش كرده‏ام و شما را آنچنان دوست دارم كه گويى قوم و خويش من    هستيد. و در واقع چيزى بيش از اين.

 رانوسكايا:   من نمى‏توانم آرام بنشينم. نه، نمى‏توانم. )با بيقرارى از جا مى‏پرد و به اطراف قدم    مى‏زند(. اين خوشبختى براى من خيلى زياد است. ممكن است شما به من    بخنديد. مى‏دانم كه رفتارم احمقانه است - قفسه‏ى كتاب عزيز من! )قفسه‏ى    كتاب را مى‏بوسد(. ميز عزيز من.

 گايف:   وقتى تو نبودى، پرستار مرد.

 رانوسكايا:   )مى‏نشيند و به قهوه‏اش لب مى‏زند(. بله. خدا بيامرزدش. اين را براى من نوشته    بودند.

 گايف:   آناستازى هم مرده است. پيوتر هم كه چشمش لوچ بود، ما را ول كرد و حالا در    شهر در اداره‏ى آگاهى كار مى‏كند. )يك جعبه آب‏نبات از جيبش درمى‏آورد و يكى در    دهانش مى‏اندازد(.

 پيشيك:   دختر من داشنكا هم سلام مى‏رساند.

 لوپاخين:   مى‏خواهم چيز خوشايندى برايتان بگويم كه اخمهايتان را ازهم باز مى‏كند.    )به ساعتش نگاه مى‏كند(. من بايد بروم. براى صحبت كردن فرصت نيست.    بهرحال، در دو سه كلمه مختصرش مى‏كنم. مى‏دانيد كه باغ آلبالوى شما بايد    فروخته شود تا با پول آن بهره‏ى اقساط عقب‏افتاده را بپردازيم. انجام حراج    در روز بيست‏ودوم ماه اوت قطعى است. اما نگران نباشيد بانوى عزيز من،    آسوده بخوابيد. هنوز راه فرارى هست. نقشه‏ى من اين است. خواهش    مى‏كنم گوش كنيد. ملك شما از شهر فقط پانزده مايل فاصله دارد. راه‏آهن از    كنارش مى‏گذرد و اگر موافقت كنيد كه درختهاى باغ آلبالو را قطع كنيم و    زمين حاشيه‏ى رودخانه را تبديل به استراحت‏گاه‏هاى تابستانى بكنيم و    اجاره بدهيم، دست‏كم ساليانه بيست‏وپنج هزار روبل از آن درآمد خواهيد    داشت.

 گايف:   ببخشيدها! ولى اين حرف، مزخرف است.

 رانوسكايا:   يرمولاى، من منظورت را كاملاً نمى‏فهمم.

 لوپاخين:   دست‏كم ساليانه بيست‏وپنج روبل از كرايه‏ى هر هكتار درمى‏آوريد و اگر    كمى تبليغ كنيد، هر چقدر بخواهيد شرط مى‏بندم كه اول پائيز يك قطعه از    اين زمين هم روى دستتان نماند. همه‏اش را كرايه مى‏دهيد. در واقع من به    شما تبريك مى‏گويم. شما نجات پيدا كرده‏ايد. محل درجه يكى‏ست كه يك    رودخانه‏ى عميق هم در كنارش است. البته فقط بايد مرتب و تر و تميز شود.    دقيقاً يعنى اينكه شما بايد ساختمان‏هاى كهنه را خراب كنيد. اين خانه كه    ديگر به هيچ دردى نمى‏خورد. و در ضمن بايد درخت‏هاى پير آلبالو را هم    قطع كنيد.

 رانوسكايا:   درخت‏هاى باغ آلبالو را قطع كنم! متأسفم عزيزم. ولى نمى‏دانى كه راجع به چه    چيزى دارى حرف مى‏زنى. اگر در اين منطقه يك چيز جالب توجه و    استثنايى وجود داشته باشد، همين باغ آلبالوى ماست.

 لوپاخين:   هيچ چيز اين باغ استثنايى نيست. جز ين كه البته خيلى بزرگ است. فقط هر    دو سال يك‏بار ميوه مى‏دهد و تازه شما نمى‏دانيد با ميوه‏اش چه بكنيد.    هيچكس نمى‏خواهد آنرا بخرد.

 گايف:   اسم اين باغ توى دائرةالمعارف هم هست.

 لوپاخين:   )به ساعتش نگاه مى‏كند( اگر به فكر راه‏حلى نباشيم و نتوانيم تصميم بگيريم،    روز بيست‏ودوم ماه اوت باغ آلبالو و تمامى اين ملك در حراج به فروش    خواهد رسيد. بنابراين خواهش مى‏كنم تصميم بگيريد. چاره‏ى ديگرى    نيست. قسم مى‏خورم كه اصلاً راه ديگرى نيست.

 فيرز:   در زمان قديم، چهل يا پنجاه سال پيش، آلبالوها را مى‏چيدند، مى‏خيساندند و    نمك‏سود مى‏كردند و با آنها مربا درست مى‏كردند، ديگر اينكه آلبالوها را    خشك مى‏كردند و...

 گايف:   ساكت باش، فيرز.

 فيرز:   آلبالوهاى خشك را با گارى به مسكو و خاركف مى‏فرستادند. چه پولى    برمى‏گرداندند. آلبالوهاى خشك آن موقع، نرم و آبدار و شيرين و خوش‏طعم    بودند. آن روزها مى‏دانستند كه چطور درستش كنند.

 رانوسكايا:   حالا چرا نمى‏توانند اين كار را بكنند؟

 فيرز:   يادشان رفته. هيچكس يادش نمى‏آيد چطور آلبالو را خشك مى‏كردند.

 پيشيك:   )به رانوسكايا( پاريس چطور است؟ شما آنجا قورباغه خورديد؟

 رانوسكايا:   من كروكوديل خوردم.

 پيشيك:   فكرش را بكن!

 لوپاخين:   تا همين چند وقت پيش فقط مردم طبقه‏ى متوسط و دهاتى‏ها در روستاها    زندگى مى‏كردند. اما حالا، مستاجران تابستانى هم هستند. همه‏ى شهرها،    حتى شهرهاى كوچك، امروزه دور و برشان پر از كلبه‏هايى‏ست كه براى    تابستان ساخته‏اند. راحت مى‏شود گفت كه تا بيست سال ديگر تعداد    كلبه‏هاى تابستانى و مستاجرين‏شان هم مثل هر چيز ديگر چند برابر    مى‏شود. عده‏اى هستند كه در حال حاضر كارى نمى‏كنند، جز اين كه توى    ايوان چاى بنوشند. اما آنها هم بزودى دست به كار مى‏شوند و سراغ يك    قطعه زمين مى‏آيند و آنوقت است كه باغ آلبالوى شما، غنى، با نشاط و    موفقيت‏آميز خواهد بود...

 گايف:   )خشمگين( چه مزخرفاتى!

    واريا و ياشا وارد مى‏شوند.

 واريا:   )كليدى از دسته كليدش برمى‏دارد و در قفسه‏ى كتاب كهنه را با سروصدا بازمى‏كند(.    اينجا براى شما دو تا تلگراف هست. ماما. اينجا هستند.

 رانوسكايا:   )بدون اين كه آنها را بخواند، پاره‏شان مى‏كند(. از پاريس است. ديگر از پاريس    خسته شده‏ام.

 گايف:   ليوبا، مى‏دانى كه اين قفسه كتاب چقدر عمر كرده است؟ هفته‏ى پيش من    كشوى پايينى‏اش را باز كردم و تاريخ ساخت آنرا ديدم. دقيقاً صد سال پيش    ساخته شده. نظرت چيست، ها؟ بايد صد سالگى‏اش را جشن بگيريم. اين    يك شئ بى‏جان است اما به‏هرحال يك قفسه‏ى كتاب است.

 پيشيك:   )متعجب( صد سال! فكرش را بكن!

 گايف:   )قفسه‏ى كتاب را لمس مى‏كند( بله. چيز غريبى است. قفسه‏ى كتاب عزيز و    بسيار محترم! به وجود تو درود مى‏فرستم كه بيش از صد سال در خدمت    آرمانهاى ناب و عدالت و تقوا بوده‏اى. فرياد خاموش تو در طلب كار مفيد،    در اين صد سال هرگز آرام نشده )گريان( تو به نسل‏هاى پياپى نوع بشرى ما    جرأت بخشيده‏اى و ايمان به آينده‏يى روشن‏تر و آرمانهاى نيك و آگاهى    اجتماعى داده‏اى. )مكث(

 لوپاخين:   آهم!

 رانوسكايا:   ليونيد. تو يك ذره هم عوض نشده‏اى.

 گايف:   )كمى ناراحت( قرمز سريدى!

} .  Pاصطلاح بازى بيليارد.  {Pلوپاخين:   )به ساعتش نگاه مى‏كند( خوب، من بايد بروم.

 ياشا:   )يك جعبه دارو را به رانوسكايا مى‏دهد( شايد حالا بايد قرص‏هايتان را بخوريد.

 پيشيك:   شما مجبور نيستيد دوا بخوريد، خانم عزيز. دوا نه مفيد است و نه ضرر دارد.    بدهيدش به من، دوست من. )تمام قرص‏ها را در كف دستش مى‏ريزد. روى‏شان    فوت مى‏كند و همه را در دهانش مى‏ريزد و با كمى »كواس« همه‏ى آنها را مى‏بلعد(.    درست شد!

 رانوسكايا:   )با حساسيت(. اوه، تو بايد ديوانه باشى!

 پيشيك:   من همه قرص‏ها را خوردم.

 لوپاخين:   چه بوقلمون شكمويى! )همه مى‏خندند(.

 فيرز:   عالى‏جناب در هفته‏ى عيد پاك اينجا بودند و يك بانكه ترشى را تا ته خوردند.    )چيزى زمزمه مى‏كند(.

 رانوسكايا:   او راجع به چه چيزى حرف مى‏زند؟

 واريا:   او سه سال است كه اين‏طور زمزمه مى‏كند. ما به او عادت داريم.

 ياشا:   مربوط به بالا رفتن سن است.

    شارلوتا با لباسى بسيار تنگ و سفيد و با يك عينك دسته‏دار از صحنه مى‏گذرد.

 لوپاخين:   معذرت مى‏خواهم شارلوتا. من هنوز به شما سلام نكرده‏ام. )سعى مى‏كند    دست شارلوتا را ببوسد(.

 شارلوتا:   )دستش را پس مى‏كشد(. اگر خانمى به شما اجازه بدهد دستش را ببوسيد،    آنوقت مى‏خواهيد آرنجش را ببوسيد و بعد شانه‏هايش را.

 لوپاخين:   امروز روز بداقبالى من است )همه مى‏خندند( شارلوتا، براى‏مان چشم‏بندى    كن.

 رانوسكايا:   شارلوتا، يكى از شگردهايت را نشانمان بده.

 شارلوتا:   نه. متشكرم. خيلى خوابم مى‏آيد. )بيرون مى‏رود(

 لوپاخين:   ما تا سه هفته‏ى ديگر دوباره باهم ملاقات مى‏كنيم. )دست رانوسكايا را    مى‏بوسد(. فعلاً، خداحافظ. من بايد بروم. )به گايف( خداحافظ. )پيشيك را    مى‏بوسد(. تاتا )با واريا و سپس با فيرز و ياشا دست مى‏دهد(. از اينكه بايد بروم.    زياد خوشم نمى‏آيد. )به رانوسكايا( اگر تصميم‏تان را درباره‏ى كلبه‏ها گرفتيد،    مرا خبر كنيد و من پنجاه هزار روبل يا يك همچو چيزى براى‏تان درآمد جور    مى‏كنم. جداً درباره‏اش فكر كنيد.

 واريا:   )خشمگين( تو را به خدا، برو!

 لوپاخين:   من رفتم. )بيرون مى‏رود(

 گايف:   كلاش! اگرچه، معذرت مى‏خواهم چون واريا مى‏خواهد با او ازدواج كند. او    مرد جوان وارياست.

 واريا:   تو خيلى حرف مى‏زنى، دايى.

 رانوسكايا:   چرا، واريا. من خيلى خوشحال مى‏شوم. او مرد خوبى است.

 پيشيك:   مطمئناً مرد با ارزشى‏ست. داشنكاى من هم همين را مى‏گويد - اوه، او خيلى    حرف‏ها مى‏زند. )خرناسى مى‏كشد ولى بلافاصله بيدار مى‏شود(. در ضمن، خانم    عزيز، ممكن است دويست‏وچهل روبل به من قرض بدهيد؟ من بايد فردا    بهره‏ى وام رهنى‏ام را بپردازم.

 واريا:   )آزرده( اوه، نه ما نمى‏توانيم!

 رانوسكايا:   من واقعاً پولى ندارم.

 پيشيك:   بالاخره يك‏جايى اين پول را پيدا مى‏كنم. )خندان( من هيچ‏وقت اميدم را از    دست نمى‏دهم. دفعه آخرى كه فكر كردم ديگر حسابى وضعم خراب شده،    ناگهان خطآهن را از روى زمين من رد كردند و مجبور شدند به من پول    بدهند تا خسارتم جبران شود. بالاخره اين دفعه هم يك طورى مى‏شود - اگر    امروز نشد، فردا مى‏شود. ممكن است داشنكا دويست هزار روبل برنده    شود. او يك بليت بخت‏آزمايى خريده.

 رانوسكايا:   قهوه تمام شد. برويم بخوابيم.

 فيرز:   )به لباس گايف ماهوت پاك‏كن مى‏كشد و او را سرزنش مى‏كند(. دوباره عوضى يك    شلوار ديگر را به‏پا كرده‏اى. من چه كار بايد با تو بكنم؟

 واريا:   )با ملايمت( آنيا خوابيده. )آرام پنجره را بازمى‏كند(. آفتاب درآمده، حالا ديگر    سرد نيست. نگاه كنيد ماما، درختها چقدر دوست‏داشتنى هستند. خدايا! و    هوا هم همين‏طور! پرنده‏ها دارند آواز مى‏خوانند.

 گايف:   )پنجره‏ى ديگرى را بازمى‏كند( سرتاسر باغ سفيد است. فراموشش نكرده‏اى    ليوبا؟ اين خيابان دراز را كه مثل كمربند سقفى در ميان درختان كشيده شده    فراموش نكرده‏اى؟ مثل نقره در شب‏هاى مهتابى برق مى‏زند. يادت هست؟

 رانوسكايا:   )از پنجره به بيرون نگاه مى‏كند( اوه كودكى من، كودكى پاك و خوشبخت من! من    در همين اتاق مى‏خوابيدم. از اينجا باغ را تماشا مى‏كردم. هر روز صبح،    خوشبختى هم با من از خواب بيدار مى‏شد. و باغ، همان بود كه بود، چيزى    عوض نمى‏شد. )با شادى مى‏خندد( همه‏اش سفيد است! سفيد! اوه باغ من!    بعد از پائيز تيره و توفانى و پس از زمستان سرد، تو دوباره جوان و سرشار از    خوشبختى هستى. فرشته‏هاى بهشت تو را هرگز ترك نكرده‏اند. كاش    مى‏توانستم سنگى را كه روى قلبم سنگينى مى‏كند از سر راه بردارم! كاش    مى‏شد گذشده‏ام را فراموش كنم!

 گايف:   آنوقت، عجيب اينجاست كه اين باغ فروخته مى‏شود تا قرض‏هاى شما    پرداخت شود.

 رانوسكايا:   نگاه كن! ماما آنجا دارد با لباس سفيد راه مى‏رود )با شادى مى‏خندد( خودش    است!

 گايف:   كجا؟

 واريا:   مادر، خواهش مى‏كنم.

 رانوسكايا:   هيچ‏كس آنجا نيست. من فقط خيال كردم. سمت راست، آنجا كه راه به طرف    علف‏زار پيچ مى‏خورد، يك درخت غان خميده هست كه مثل يك زن به نظر    مى‏آيد.

    تروفيموف با يك يونيفورم نخ‏نماى دانشجويى و با عينكى بر چشم وارد مى‏شود.

    چه باغ شگفت‏انگيزى! توده‏اى از شكوفه‏هاى سفيد. و يك آسمان آبى.

 تروفيموف:   خانم! )رانوسكايا به سمت او نگاه مى‏كند( من فقط مى‏خواستم سلامى عرض    كنم و بعد مرخص شوم. )دستهايش را به گرمى مى‏بوسد( به من گفته بودند تا    صبح صبر كنم ولى من نتوانستم. )رانوسكايا سردرگم به او نگاه مى‏كند(.

 واريا:   )گريان( اين پيوتر تروفيموف است.

 تروفيموف:   پيوتر تروفيموف. من معلم سرخانه‏ى گريشاى شما بودم، مى‏دانيد؟ آيا من    واقعاً اين‏قدر عوض شده‏ام؟

    رانوسكايا او را در آغوش مى‏گيرد و به آرامى گريه مى‏كند.

 گايف:   )ناراحت( آنجا، آنجا ليوبا!

 واريا:   )گريان( پتيا، من به تو گفته بودم كه تا صبح صبر كنى.

 رانوسكايا:   گريشاى كوچولوى من! پسر كوچك من. گريشا... پسرم...

 واريا:   كاريش نمى‏شود كرد. ماما. خواست خدا بود.

 تروفيموف:   )به نرمى و گريان( آنجا، آنجا!

 رانوسكايا:   )به آرامى گريه مى‏كند( او غرق شد. پسر كوچولوى من غرق شد. چرا؟ اوه چرا    عزيزم. )آرام‏تر( آنيا آنجا خوابيده و من دارم بلند بلند حرف مى‏زنم و    سروصدا راه مى‏اندازم. اما به من بگو پيوتر، چرا اين‏قدر ناخوش بنظر    مى‏آيى؟ چرا اين‏قدر پير شده‏اى؟

 تروفيموف: يك زن دهاتى توى قطار اسم مرا گذاشت »آقاى بيدزده«.

 رانوسكايا:    تو آنوقت يك بچه بودى. يك شاگرد مدرسه‏ى مامانى و كوچك اما حالا    موهايت كم‏پشت شده و عينك مى‏زنى. آيا واقعاً هنوز هم دارى درس    مى‏خوانى؟ )به طرف درمى‏رود(.

 تروفيموف:   بله. تصور مى‏كنم كه هميشه دانشجو باشم.

 رانوسكايا:   )اول برادرش و سپس واريا را مى‏بوسد( خيلى خوب، برويد بخوابيد. ليونيد تو    خيلى پير شده‏اى.

 پيشيك:   )به دنبال او مى‏رود( ما هميشه اين موقع خواب بوديم. اوه، اوه، درد نقرسم! من شب    اينجا مى‏مانم. فراموش نكنيد فرشته‏ى من، فردا صبح - دويست‏وچهل    روبل.

 گايف:   باز هم همان نغمه را ساز مى‏كند.

 پيشيك:   دويست‏وچهل روبل براى اين كه بتوانم بهره‏ى وام رهنى‏ام را بپردازم.

 رانوسكايا:   من پولى ندارم. دوست من.

 پيشيك:   اوه، خب، ليونيد اين مبلغ را به شما مى‏دهد. بهش بده، ليونيد.

 گايف:   بهش بدهم؟ بايد خيلى صبر كند.

 رانوسكايا:   كاريش نمى‏شود كرد، او به اين پول احتياج دارد. آنرا پس مى‏دهد.

    رانوسكايا، تروفيموف، پيشيك و فيرز بيرون مى‏روند.

 گايف:   خواهرم عادت قديمى پول حرام كردن را ترك نكرده. )به ياشا( برو عقب    پسرك جوان. تو دهانت بوى شير مى‏دهد.

 ياشا:   )پوزخند مى‏زند( شما مثل هميشه هستيد، قربان!

 گايف:   چه گفتى؟ )به واريا( او چه گفت؟

 واريا:   )به ياشا( مادرت از ده آمده. از ديروز تا به حال در اتاق خدمتكاران منتظر    توست. مى‏خواهد تو را ببيند.

 ياشا:   بالاخره زحمت اين ديدار را بر خودم هموار مى‏كنم!

 واريا:   خجالت بكش!

 ياشا:   خوب، من چه كارى با او دارم؟ نمى‏شد تا فردا صبر كند؟ )بيرون مى‏رود(

 واريا:   ماما درست همان‏طورى‏ست كه بود. يك ذره هم عوض نشده. اگر مى‏توانست،    هرچه را كه دارد، مى‏بخشيد.

 گايف:   بله. )مكث( اگر براى دردى درمانهاى بسيارى پيشهاد كنند، اين به آن    معنى‏ست كه اين درد، درد بى‏درمانى‏ست.  هرچه به مغزم فشار مى‏آورم و    فكر مى‏كنم، راه‏حل‏هاى مختلفى پيدا مى‏كنم كه در عين حال به اين    معنى‏ست كه اين مشكل، راه حلى ندارد. چقدر خوب مى‏شود كه آدم يك    دفعه شانس بياورد، يا اين كه آنيا، زن يك مرد پولدار بشود. با اين كه من بايد    به ياروسلاو بروم و بختم را با عمه‏ام كه يك كنتس است آزمايش كنم.    مى‏دانى كه او خيلى ثروتمند است.

 واريا:   )گريان( خدا كمك‏مان مى‏كند!

 گايف:   حرف بيخود نزنيم. درست است كه خواهرم ثروتمند است، اما به ما محل    نمى‏گذارد. به خصوص كه با يك دلال ازدواج كرده، نه با يك نجيب‏زاده.

    آنيا در آستانه‏ى در ظاهر مى‏شود.

    او با مردى ازدواج كرد كه يك نجيب‏زاده نبود و فايده‏اى هم ندارد تظاهر كنيم    كه او زندگى باتقوايى را گذرانده است. او يك موجود عزيز، مهربان و جذاب    است و من او را خيلى دوست دارم. اما هرچقدر هم كه بخواهيم تخفيف    قايل شويم، نمى‏شود منكر شد كه او زن گناهكارى‏ست. اين را مى‏شود توى    هريك از حالت‏هاى چهره‏ى او ديد.

 واريا:   )زيرلب( آنيا توى درگاه در ايستاده.

 گايف:   چه گفتى؟ )مكث( خيلى عجيب است. يك چيزى رفته توى چشم راست من.    ديگر نمى‏توانم خوب ببينيم. پنجشنبه‏ى گذشته وقتى در دادگاه بخش    بودم...

    آنيا وارد مى‏شود.

 واريا:   چرا توى رختخواب نيستى، آنيا؟

 آنيا:   نمى‏تونم بخوابم. فايده‏اى ندارد.

 گايف:   كوچولوى من! )دست و روى آنيا را مى‏بوسد( دختر كوچك من! )گريان( تو    خواهرزاده‏ى من نيستى. فرشته‏ى منى. تو همه چيز منى باور كن... باور كن!

 آنيا:   باور مى‏كنم دايى‏جان. همه شما را دوست دارند و به شما احترام مى‏گذارند، امإ؛پ‏پ     دايى‏جان، دايى عزيزم... تو مجبور نيستى حرف بزنى، بهتر است ساكت    باشى. همين الآن راجع به ماما، راجع به خواهر خودت چه مى‏گفتى؟ چه    چيزى باعث شد آن حرف‏ها را بزنى؟

 گايف:   بله. بله. )صورتش را با دستهايش مى‏پوشاند( درست است. من كار شرم‏آورى    كردم! خداى من! مرا نجات بده! يك لحظه پيش هم براى قفسه‏ى كتاب‏ها    سخنرانى كردم. چقدر من احمقم! به محض اين كه آن كار را كردم، فهميدم كه    كار احمقانه‏اى از من سر زده است.

 واريا:   بله. درست است دايى. تو بايد ساكت بمانى. حرف نزن. فقط همين.

 آنيا:   اگر فقط جلوى زبانت را بگيرى، حالت بهتر مى‏شود.

 گايف:   همين كار را مى‏كنم )دستهاى آنيا و واريا را مى‏بوسد( من لال مى‏شوم. فقط يك    چيز  - حرف من درباره‏ى كار است. پنجشنبه‏ى گذشته وقتى در دادگاه بخش    بودم، عده‏ى زيادى آدم آنجا بود و ما از هر درى حرف زديم و ظاهراً توانستم    ترتيب قولنامه‏اى را بدهم كه از طريق آن وامى بگيريم و بهره‏ى آن را به بانك    بپردازيم.

 واريا:   خدا كمك‏مان كند!

 گايف:   من روز سه‏شنبه مى‏روم و درباره‏ى اين مسأله حرف مى‏زنم. )به واريا(    مزخزف نگو! )به آنيا( مادرت با لوپاخين حرف مى‏زند. البته لوپاخين    تقاضاى او را رد نمى‏كند. و به محض اين كه خستگى دركرديد، بايد به ديدن    كنتس، مادربزرگتان در ياروسلاو برويد. اين‏طورى از سه جهت فعاليت    مى‏كنيم. راه كار همين است. ما موفق مى‏شويم كه كه بهره را بپردازيم. من    مطمئن هستم. )آب‏نباتى به دهانش مى‏اندازد( به شرفم قسم مى‏خورم - يا به هر    چيزى كه شما بخواهيد قسم مى‏خورم - كه اين ملك فروخته نخواهد شد. )با    هيجان( با تمام وجودم قسم مى‏خورم! ببينيد، دستم را روى قلبم مى‏گذارم.    اگر من بگذارم كه اين ملك حراج شود، به من بگوئيد پست، خائن. از صميم    قبل سوگند ياد مى‏كنم!

 آنيا:   )دوباره آرام و خوشحال است( دايى تو چقدر عزيز و زرنگ هستى! )او را بغل    مى‏زند( حالا ديگر نگران نيستم. دوباره حالم خوب است! خوشحالم!

    فيرز وارد مى‏شود.

 فيرز:   )سرزنشبار( از خدا نمى‏ترسيد. قربان؟ پس كى مى‏خواهيد بخوابيد؟

 گايف:   يك لحظه‏ى ديگر. تو برو، فيرز. من بدون كمك تو مى‏توانم لباسم را دربياورم.    بياييد بچه‏ها، باى‏باى! جزئياتش را فردا مى‏گويم، حالا برويم بخوابيم. )آنيا و    واريا را مى‏بوسد( من مردى بالاى هشتاد هستم. مردم به هشتاد سالگى اخم    مى‏كنند. اما من مجبور بودم پشيمان از اعتمادى باشم كه به زمانه‏ى خودم    داشتم. بى‏خود نيست كه دهاتى‏ها مرا دوست دارند. بايد دهاتى‏ها را    بشناسيد. بايد آنها را بشناسيد...

 آنيا:   باز شروع كردى، دايى!

 واريا:   بهتر است ساكت باشى، دايى‏جان.

 فيرز:   )خشمگين( قربان!

 گايف:   دارم مى‏آيم. حالا برويد بخوابيد. دوباند سريدى! )به همراه فيرز كه پشت} .  Pاصطلاح بازى بيليارد.     {Pسرش يا به زمين مى‏كشد، خارج مى‏شود(

 آنيا:   حالا خيالم راحت شد. من نمى‏خواهم به ياروسلاو بروم. مادربزرگ را دوست    ندارم. اما خيالم راحت شد. از دايى متشكرم. )مى‏نشيند(

 واريا:   وقت خواب است. من مى‏روم. وقتى نبودى اينجا يك رسوايى به‏بار آمد.    مى‏دانى كه در ساختمان مستخدم‏ها كسى جز آدم‏هاى پير زندگى نمى‏كند.    كسانى مثل يفيم، پوليا، پوستيگنى و كارپ. آنها هم اشخاص ولگرد را    مى‏آورند كه شب را در آنجا بگذرانند. من يك كلمه هم حرف نزدم. اما يك    دفعه شنيدم شايع كرده‏اند كه من چيزى به‏جز نخودفرنگى به آنها نداده‏ام كه    بخورند. مى‏گفتند از بس من خسيس هستم. همه‏اش كار يوستيگنى بود. به    خودم گفتم: »خيلى خوب، فرستادم دنبال يوستيگنى. )دهن رده مى‏كند( وقتى    آمد به او گفتم: »كه اينطور پوستيگنى، تو پيره سگ ديوانه چطور    توانستى...« )به آنيا نگاه مى‏كند( آنيا! )مكث( خوابيده. )بازوى آنيا را مى‏گيرد( بيا    برويم بخوابيم. بيا )او را مى‏برد( كوچولوى من خوابش برده! بيا برويم!

    آنها به طرف اتاق آنيا مى‏روند. از آن سوى باغ صداى نى چوپانى را مى‏شنويم. تروفيموف از صحنه مى‏گذرد و با ديدن آنيا و واريا مى‏ايستد.

    ش‏ش! ش‏ش! خوابيده. بيا، عشق من.

 آنيا:   )گيج و خواب‏آلود( چقدر خسته‏ام! آن زنگ‏ها! دايى‏جان! ماما! دايى!

 واريا:   بيا عشق من! بيا.

    واريا و آنيا خارج مى‏شوند و به اتاق آنيا مى‏روند.

 تروخيموف:   )با لطافت( خورشيد من! بهار من!

 

نوشته شده توسط مصطفی | موضوع: | لينک ثابت |
شنبه دوازدهم شهریور 1384 ساعت 18:19
باز هم نقطه عطفی دیگر   . . .

 

کرئـون زنـــده اسـت ! ! !    تراژدی سفید! ! !

 

مطلع شدیم که آقای سعید پرسا به تازگی کاری جدید آغاز کردند ، که گفتیم این خبر بدون 

شک  شنیدنش خالی از لطف نیست !

گروه نمایش کرئون   به کار گردانی سعید پرسا بعد از آنکه در اجرای کرئون با مشکلات و کم

لطفی های مسئولین مواجه شد ، ۲ روز بعد از توقف کار کرئون کار جدیدی را بدست گرفت که

بعد از آن شکست روحی  کمتر کسی این انتظار را از گروه داشت .  .  .

کار جدید آقای پرسا خرده روایت ۱ ،۲ ،۳ ،۴ و . . . نام دارد که

نمایش نامه نیز نوشته خود آقای پرسا است .

در باره تراژدی سفید هم باید بگویم : که نام گروه نمایش آقای پرسا است .

از طرف همه برو بچه های هفته نامه به سعید عزیزو گروه زحمت کششون خسته

نباشید می گیم  و براشون آرزوی موفقیت می کنیم

 

 

نوشته شده توسط مصطفی | موضوع: | لينک ثابت |
پنجشنبه دهم شهریور 1384 ساعت 11:14
گروه نمایش تجربی ( متن سه بر خوانی آرش نوشته استـاد بهرام بیضاییو به کارگردانی کامبیز میرزایی از روزهای پایانی سال ۱۳۸۳ به منظور اجرا بدست گرفت و حال در روز های پایانی تمرین به سر می برد . در مورد آقای میرزایی باید گفت: وی از بهترین شاگردان استاد میکائیل شهرستانی بود . . .و در مورد کار آرش  آخرین خبر رسیده از تمرین گروه در تاریـخ   ۹/۶/ ۸۴ در مجموعه سینمایی و نمایش مشغول تمرین میباشند . . . در این تمرین آقای علی محمدی کلاگر به این جمع پیوسته تا در کنار آقای میرزایی بتواند بروی نقاط ضعف و قوت گروه کار کنند .این کار قراراست در اوایل مهر ماه ۸۴ اجرا بشه . از طـرف جامعه هنـــری  به کامبیز مــیرزایی عزیز و گروه زحمتکش وفعالشون خسته نباشید میگیم و برای موفقـیتـتون دعـا میکنیم
نوشته شده توسط مصطفی | موضوع: | لينک ثابت |