تبليغاتX

هفته نامه
تاتر ، سينما ، موسيقي
پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 16:47

 

این تصویر یک صخره در برمه است.این عکس فقط در یک روز خاص از سال میتواند گرفته شود.

در این روز اشعه خورشید با زاویه خاصی بر این صخره می تابد


i721_05678.jpg

 

چیزی متوجه شدید؟دوباره نگاه کنید

اگر هنوز اعجاز این تصویر را درک نکرده اید تصویر را بچرخانید


i723_056789.jpg

 

 

 

نوشته شده توسط مصطفی | موضوع: | لينک ثابت |
پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 16:31

بنام خالق زیبایی ها

به قول سهراب سپهری «بزرگ بود و از اهالی امروز» آری او بزرگ بود و گویا با تمام افق‌های باز نسبت داشت، صدایش ماندگار می‌ماند در گوش ما كه روزی و روزگاری یاد گرفتیم كه بخندیم. او خنده را برایمان به ارمغان می‌آورد. برای ملتی كه سال‌های غبارآلود تلاش برای تغییر رژیم از طاغوت به انقلاب اسلامی و سالیان جنگ تحمیلی رمقی برایش نگذاشته بود كه بر لبانش خنده بروید. او ملتی را دوست داشت، كه دوست داشتن برتر از عشق است. در سال‌هایی كه غم و درد، قلب مردمان ایران را تنگ در آغوش گرفته بود، مردی یك تنه، شادی و لبخند را میهمان آنان می‌كرد و ما اینك در دومین سالگرد او یادش را گرامی می‌داریم. صحبت از «منوچهر نوذری» است، مردی كه چهره‌اش و صدایش در یادها به یادگار مانده و خواهد ماند. روزهای بی‌او بودن به گواهی تاریخ و زمان دو ساله شد، دومین سالگرد منوچهر نوذری و نیز فرا رسیدن شب یلدا، بهانه‌ای بود تا یلدای امسال را در كنار خانواده ایرج نوذری باشیم تا با صدای پسر و ذكر خاطرات از زبان او خاطرات منوچهر خان نوذری را زنده كنیم. پسری كه از پدر آموخت عشق را، وفاداری و مردم‌داری را. در این شب‌نشینی، خاطرات نوذری پدر را مرور كردیم در مراسم شب یلدا. از تفال زدن‌ها به لسان‌الغیب حافظ شیرازی و تلاش برای انجام این مراسم سنتی. به واقع كه یلدای خانواده‌ نوذری بوی پدر می‌دهد. یادش را گرامی می‌داریم نه با چشمی به اشك نشسته، بل با لبی خندان كه او چنین می‌خواست و بیش از نیم قرن برای باز كردن لب‌ها به خنده تلاش كرد. یادش را گرامی می‌داریم با به یاد آوردن هنرش كه مسئولانه بود و صادقانه و امید آنكه روحش در الطاف و رحمات خداوندی آرام باشد و آسوده، چنان كه آرامش و آسایش را برای ملتش آرزو داشت. آنچه پیش روی شما قرار دارد، گپ و گفتی است با ایرج نوذری كه در مكتب پدرش آنچه را كه باید می‌آموخت، آموخت و حقا كه پسر خلف اوست، او آموخته، هنرش را تقدیم به مردم كشورش نماید و همواره در پیشگاه آنان با ادبی در خور خاندان نوذری ظاهر می‌شود، او آموخته كه پر تلاش باشد و فعال و در خدمت به مردمان این دیار از هیچ كوششی فروگذار نكند، او نیز هنرمند است مثل پدر، اگر چه كه رسیدن به جایگاه پدر دست نیافتنی است و هرچند خط و سبكی جدا دارد، ولی آموخته كه:
گرچه وصالش نه به كوشش دهند
هر قدر ای دل كه توانی بكوش
m-192-1-42.jpg
پیش از این‌كه پرسش‌هایمان را از او آغاز كنیم می‌گوید:
«گذشته برایم خیلی پررنگ است، با خاطرات گذشته زندگی می‌كنم هر چند بشر با خاطرات، زنده است اما این امر برای من از شدت بیشتری برخوردار بوده تا حدی كه زمان حال را برایم كمرنگ می‌كند و این تا حدی خطرناك است… شاید اگر در زمان حال خانواد‌ه‌ای نداشتم دو سال پیش با بابا رفته بودم»

با این حساب در گذشته خیلی باید به شما خوش گذشته باشد... نوذری: البته گذشته سختی هم داشتیم، تا این حد كه دوبار زندگیمان را جمع كرده و به خارج از كشور رفتیم، اما همان لحظات شیرین چه كم،‌ چه زیاد برایم بسیار ارزشمند است. از این‌رو تنها و تنها چیزی كه مرا می‌ترساند آلزایمر است یعنی قشنگترین بخش زندگی را كه خاطره است از دست خواهی داد. من با آن خاطرات زیبا زندگی می‌كنم.

m-192-1-47.jpg

‌ پس به همین دلیل است كه به آدم‌های گذشته تا این حد احترام می‌گذارید؟ نوذری: احترام تنها كاری است كه ما می‌توانیم برای آدم‌های قدیمی قائل باشیم، مگر می‌شود حسین كلانی و حسن روشن را فراموش كرد؟!

فكر نمی‌كنید این ارتباط قوی كه میان ایرج نوذری و گذشته برقرار است و با گذشته زندگی می‌كند، به این دلیل باشد كه در دوران كودكی كمتر مشكلات و سختی‌ها را احساس می‌كردید؟
نوذری: اتفاقا یكی از مشكلات و شاید معضلات من این است كه همیشه چندین سال جلوتر از سنم حركت كردم و فهمیدم، برای همین مشكلات را كاملا حس می‌كردم. این ویژگی در كنار چند نكته مثبت، نكات منفی هم بسیار دارد، از جمله این‌كه به دلیل درك مشكلات، زودتر می‌سوزی.

پدرتان چقدر در تشكیل خاطرات گذشته و زندگی امروز شما نقش داشته؟
نوذری: بخش اعظم و شاید تمام زندگیم نقش اوست. در وهله اول تصمیم اساسی زندگی علمی ما چهار نوه فامیل (كه من بودم و خواهرم، نازنین كه سه سال از من كوچكتر است و دو فرزند عمه‌ مهری یعنی مادلی و بی‌بی‌) را پدر به همراه خواهرش مهر‌انگیزگرفتند، تا جایی كه ما را به مدرسه رازی كه گران‌قیمت‌ترین مدرسه آن زمان شاید حتی در دنیا به حساب می‌آمد فرستادند، مدرسه‌ای كه «ژنرال دوگل» افتتاحش كرد. در آنجا به ما زبان فرانسه می‌آموختند، در آن دوره كمتر كسی حتی زبان انگلیسی فرا‌ می‌گرفت و این‌گونه بود كه تنها چهار نوه فامیل، زبان فرانسوی را كامل آموختیم. هرچند به همت پدرم من از سه سالگی با این زبان آشنا شده‌ بودم.
m-192-1-44.jpg
این زحمات در شما كه به ثمر نشت در دختر و پسر عمه و خواهرتان چطور؟
نوذری: خواهرم دكتری زبان اسپانیایی دارد و تاكنون 9 كتاب ترجمه كرده كه اكثر این كتب مستقیما از زبان اسپانیایی ترجمه شده كه بسیار هم سروصدا به راه انداخت، حتما می‌دانید اكثر كارهای ماركز و دیگر آثار اسپانیایی پیش از این به زبان انگلیسی ترجمه می‌شد. دخترعمه‌ام در خارج ژورنالیسم بین‌الملل خواند و پسرعمه‌ام هم در شوروی دكتری نفت گرفت،‌ ضمن این‌كه قهرمان تكواندو هم هست. به هر حال در مقابل زحمات زیادی كه برای این چهارنوه فامیل كشیده شد، قدرشناسی هم صورت گرفت كه در این میان بی‌سواد‌شان منم!
m-192-1-49.jpg
از نظر خودتان چه خصلتی از پدر به شما منتقل شده است؟‌
نوذری: پدرم یا بهتر است بگویم منوچهر نوذری (كه بی‌غرض‌تر باشد چون پدر، پدر است و احترامش واجب)، می‌گویم نوذری تا به عنوان یك غریبه از او صحبت كنم، نه پسرش. منوچهر نوذری یك خیرخواه به تمام معنا بود. ویژگی‌های خوب او به قدری زیاد است كه فكر نمی‌كنم تمام آنها را بتوانم به زبان بیاورم، اما به هر حال سعی خود را می‌كنم، پدر برای چندین جوان محتاج، عروسی گرفت،‌ چند عروسی تمام و كمال بدون این‌كه كسی بداند. شاید گفتن این واقعیت روی قشنگی نداشته باشد اما حالا كه او نیست می‌گویم تا همه بدانیم دلیل ماندگاری منوچهر نوذری، هنر یكتا و یگانه‌اش از یك‌سو و از طرف دیگر انسانیت و مردمی بودنش بود، او این ویژگی را از مادرش به ارث برده بود، به یاد دارم مادربزرگم همیشه با آن دستپخت عالی و بی‌مثالش دیگ بزرگی غذا می‌پخت و بین فقرا و نیازمندان تقسیم می‌كرد. امروز من احساس می‌كنم این وظیفه به عهده من است، اگر می‌خواهم او و پدر از من راضی باشند باید راهشان را ادامه دهم، حال چه اندازه در ادای وظیفه موفق بودم چیزی است كه خودم نمی‌توانم و نباید نظر بدهم. اما شاید بارزترین خصلتی كه از پدر به من رسیده، ‌بی‌خوابی اوست، شاید در شبانه‌روز، دو تا سه ساعت می‌خوابید و امروز من نیز هم...

پسر كو ندارد نشان از پدر، در خصوص شما صادق است، اما چرا هیچ‌وقت در وادی هنر پدر گام برنداشتید؟‌
نوذری: من دوست نداشتم اتفاقی كه برای پسر آمیتا باچان افتاد، برای من هم بیفتد، برای همین از همان روز اول شاخه هنری‌ام را از پدرم جدا كردم تا هیچ‌گاه با او مقایسه نشوم، آبیشك‌باچان از همان ابتدا مدام با پدرش قیاس می‌شد؛ هرچند برای من و مطمئنا برای ‌آبیشك افتخار است كه با پدرمان مقایسه شویم، ولی معتقدم اگر من با منوچهر نوذری مقایسه شوم بی‌احترامی می‌شود به او، از این‌رو در عین حال ‌كه همه چیزم را از او دارم و پند گرفتم از هنرش، اما خط و سبكم را از او جدا كردم، به قول معروف خرجمان را سوا كردیم،‌ تا هیچ‌وقت جسارت نكرده باشم . خیلی‌ها از من سوال می‌كنند چرا كار طنز را ادامه ندادم كه در پاسخ می‌گویم؛ «وقتی استاد مطلقش بود، دیگر لوث می‌شد اگر من هم وارد می‌شدم، هر چند اگر الان یك كار خوب طنز پیشنهاد شود به یاد پدر كار می‌كنم ولی خیلی باید دقیق و درست انجام شود.»
m-192-1-48.jpg

استاد نوذری در منزل و در كنار خانواده هم طناز بود؟
نوذری: طنازی در ذات پدر وجود داشت به طوری كه حاضرجوابی و بداهه‌گویی‌هایش شهره فامیل بود. این اواخر عده‌ای فكر می‌كردند كمی حالات عصبی دارد كه به دلیل بیماری اش بود، اما حتی در روزهای آخر بستری شدنش در بیمارستان هم همواره طنازی می‌كرد، یادم می‌آید یك روز كه دكتر اتابك (دكتر پدر) می‌خواست به دلیل جلوگیری از زخم بستر، پشت پدر را با دستگاه ماساژ بدهد، پدر كه خیلی ضعیف شده بود فریاد ضعیفی زد و به دكتر گفت: «آره، آره پیست موتورسواریه، گاز بده، موتورسواری كن…» دكتر اتابك تا دقایقی دستگاه را رها كرد، دلش را گرفته بود و می‌خندید.

ما می‌دانیم پدر غیر از هنرنمایی در تلویزیون، رادیو و سینما، هنرهای دیگری هم داشته كه دوست داریم به طور كامل از زبان ایرجش بشنویم...
نوذری: این مرد در اقیانوس هنر قرار داشت، یك دانشگاه كامل بود، در سال 1972 میلادی(1351 شمسی) فیلمی ساخت در مصر كه چندین بار به نمایش درآمد ولی به دلیل روابط تیره ایران و مصر درآن دوره، فیلم هیچ‌گاه در ایران پخش نشد. یكی دیگر از هنرهای منوچهر نوذری، فعالیت ایشان در زمینه موسیقی بود كه شاید كمتر كسی از آن خبر داشت. ضمن این‌كه او یك لابراتور كامل و مجهز بود و برای یك فیلم همه‌كاره خودش بود. دلم می‌خواهد اینجا از طریق مجله شما دردلی كنم، چندی پس از فوت بابا مجله تخصصی و معتبر «فیلم» مطلبی به نوشته یك آدم آماتور به چاپ رساند كه اصلا نام نویسنده‌اش را هم به یاد ندارم با این مضمون كه منوچهر نوذری پست‌ترین كارها را از جمله جاروكردن استودیو انجام می‌داد، تا این‌كه هوشنگ لطیف‌پور او را به بخش دوبله برد… منوچهر نوذری اصطلاحی داشت و همیشه تكرار می‌كرد؛ او معتقد بود كسانی در كار موفق هستند كه از جارو كردن بلد باشند تا بالا... نمی‌دانم شاید آن فرد این جمله را اشتباهی متوجه می‌شود، نوذری از رادیو شروع كرد، آن زمان محمود نوذری برادرش صدابردار و فیلمبردار درجه یك تلویزیون بود، آقای لطیف‌پور هم دوست پدر به حساب می‌آمد، روزی او و دیگر دوستان به این نتیجه رسیدند كه صدای منوچهر و استعدادش در این زمینه خیلی به درد كار دوبله می‌خورد و این‌گونه به بخش دوبله اضافه می‌شود، او هرگز جایی را جارو نزده، نه این‌كه بگویم این كار ایرادی دارد… من متاسفم برای دوستانی كه چنین مطالبی چاپ می‌كنند، امیدوارم سوء‌تفاهم بوده باشد و هنوز هم منتظر عذرخواهی بابت این سوء تفاهم هستم. ضمن این‌كه من سال‌ها برای این مجله بدون هیچ‌گونه چشم‌داشتی مطالب سینمای هند را ترجمه می‌كردم هیچ‌گاه از آنان انتظار چنین رفتاری را نداشتم.

می‌خواهیم در لحظات باقیمانده این نشست‌ شنونده باشیم و شما گوینده، از پدرو خاطراتتان و شب یلدا‌های گذشته برایمان بگویید...
نوذری: تمام افتخارات من این است كه در دانشگاهی این‌چنین، در دانشكده منوچهر نوذری متولد شدم، شما در نظر بگیرید در این چهل و چند سال اگر روزی یك واژه هم از او یاد گرفته باشم، بسیار برایم ارزنده خواهد بود، او هنوز هم دست از این كار برنداشته و مرا تنها نگذاشته، گاها به خوابم می‌‌آید و هنوز هم نگران است، نگران زندگی من، عروسش، نوه‌هایش، دخترش و با این كار باز به من نیرو و انرژی می‌دهد، افتخار می‌كنم فرزند ایشان هستم. خیلی دلم برایش تنگ شده است.
چند می‌گیری گریه كنی ؛ وصیت پدر زمانی‌كه «چند می‌گیری گریه كنی» به پدر پیشنهاد شد، او برایم فیلم‌نامه را تعریف كرد، همان زمان گفتم این كار عجب قصه عجیبی دارد، شما ببینید یك نفر چقدر می‌تواند مورد لطف و عنایت پروردگار قرار بگیرد كه چنین قصه‌ای در زمان مرگ به سراغش بیاید. این كار وصیت‌نامه پدر بود، اوایل كار، بابا پیشنهاد داده بود نقش پسر را كه مخاطب درد دل پدر قرار می‌گیرد را من
بازی می‌كنم، اما خب گروه معتقد بودند نقش طوری است كه اگر غریبه باشد بهتر درمی‌آید. اما وقتی كار پخش شد به خصوص پیامی كه بابا آخر فیلم می‌دهد كه «بخند»، همه پشیمان شدند كه چرا من بازی نكردم، اگر این‌گونه می‌شد، یك شاهكار جهانی شكل می‌گرفت، یعنی یك وصیتنامه كامل و واقعی، هرچند الان هم یك فیلم ارزنده و قابل احترام است.

حق پدر
چهل و دو یا چهل و سه روز از فوت بابا گذشته بود كه «چند می‌گیری گریه كنی» در جشنواره پخش شد، كه من به اتفاق یكی از عموهایم، مادر، خانم و خواهر و شوهر خواهرم به جشنواره رفتیم، پس از دیدن فیلم به حالت سكته افتاده بودم، در آن شرایط از من خواسته شد به جای پدر صحبت كنم، در كنار تمام این لحظات تلخ، واكنش مردم خیلی جالب بود، مضمون فیلم، طنز تلخی بود در شرایطی كه نوذری نبود، این برایشان دردناك بود، هم از این بابت گریه می‌كردند و هم به خاطر من كه در آن شرایط فیلم را می‌دیدم، با توجه به احساسات و ارتباطی كه با پدر داشتم، در آن جشنواره منوچهر نوذری باید جایزه‌ای دریافت می‌كرد كه متاسفانه برخی هنوز فكر می‌كنند چون فوت می‌كند پس دیگر اشكالی ندارد اگر حقش را ندهند، خیلی دلم شكست. بگذریم... اما دختران من در شرایط خاص دیگری این اثر را دیدند. آقای خاتمی دوست داشت این فیلم را در موزه
سینما با خانواده نوذری و دیگر عوامل ببیند، اما چون سركار همین فیلم «عاشق» بودم و لحظاتی از كار ضبط می‌شد كه البته هیچ‌گاه در كار نمی‌بینم! نتوانستم بروم، از این‌رو همسرم، به همراه دخترانم فیلم «چند می‌گیری گریه كنی» را به همراه آقای خاتمی دیدند.

شب‌های یلدا
یادم می‌آید زمانی كه بچه بودیم هر سال یا ما می‌رفتیم منزل یكی از اقوام یا بقیه می‌آمدند منزل پدر و هرسال پدر یك چیز جدید برای غافلگیر كردن بقیه داشت، تفال زدن به دیوان حافظ هم كه جزء لاینفك این شب بود. پدر همواره این بیت شعر را زمزمه می‌كرد:

ز حق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر كه خلقی را بخندانی

از دوران كودكی همه چیز را به وضوح در خاطر دارم، برای مثال یك روز در سن چهارده سالگی بابا یك نخ سیگار روشن كرد داد دستم و گفت: بكش، با خودم گفتم: می‌دانم این رفتار پدر نكته‌ای دارد، اما چرا این كار را كرد؟ لحظاتی بعد گفت: اگر قراره سیگاری بشی، با خودم بكش،‌ از دست خودم بگیر تا منی كه پدرت هستم برات روشن كرده باشم و گرنه فردا به چیز دیگه‌ای تبدیل می‌شد.
خب نتیجه این كار پدر كاملا روشن است كه من حتی لب به سیگار هم نزدم... یا این‌كه خودش برایم تعریف می‌كرد زمانی‌كه هنوز حرف زدن نمی‌دانستم مرا می‌نشانده و كاملا ادبی با من صحبت می‌كرده، نه این‌كه فقط حرف بزند، با كلماتی چون آن طور كه مستحضر هستید،‌در استیلای و...، همین موضوع باعث سخنوری می‌شود. اگر دقت كرده باشید در هیچ برنامه‌ای با متن یا برگه‌ای كه در آن نوشته باشم حاضر نشدم مگر این‌كه بحث تخصصی باشد كه آن هم ترجیح می‌دهم از قبل روی آن مطالعه كرده باشم و خدا را شكر خیلی كم اتفاق می‌افتد كه تپق بزنم و این به دلیل كار كردن‌های اوست و سوادی كه از همان كودكی در استخوان‌هایم تزریق ‌شد، آن هم توسط پدری كه این‌قدر روشنفكر است.

ادای احترام كوئین وراج كاپور به نوذری
و یا یادم می‌آید زمانی را كه آنتونی‌كوئین به ایران آمده بود و چون بابا به زبان انگلیسی و عربی تسلط كامل داشت، بدون مترجم یك مصاحبه با او انجام داد كه از رادیو پخش شد، یا زمان دیگری كه به دلیل فیلم «عبور از رود گنگ» راج كاپور به ایران آمده بود، فیلم دوبله شده به زبان فارسی را نگاه می‌كند و بعد از تماشای فیلم، می‌خواهد دست بابا را ببوسد كه البته بابا اجازه نمی‌دهد، بعد كه دلیل این كار را می‌پرسد، می‌‌گوید: «تو مرا به مردم ایران معرفی كردی، لحظاتی من در فیلم غرق ‌شدم بدون اینكه احساس كنم این صدای من نیست، حتی برخی اوقات تصور می‌كردم این خودم هستم كه به ایرانی و با زبان فارسی حرف می‌زنم.» یك روز كه بچه بودم، بابا از من پرسید كه دوست دارم چه كاره شوم، از آنجایی كه در روزهای نزدیك به عید نوروز به سر می‌بردیم و نیز، علاقه وافری به بازیگری و موسیقی داشتم، گفتم: «حاجی فیروز، من می‌زنم؛ شما برقص»، چند سال گذشت، تا اینكه در تئاتر «چه خبر» این اتفاق افتاد كه من آهنگ می‌نواختم و پدر می‌خواند، پدر این خاطره را تعریف كرد، بعد همه در عین حال كه دست می‌زدند اشك هم می‌ریختند.

و در پایان...
نوذری: انگیزه ما برای كار، محبت مردم است، هنرمند از مردم است و برای مردم همان‌طور كه منوچهر نوذری بود و همان‌طور كه من سعی می‌كنم باشم...
و در آخر:
روزی كه بیامدی ز مادر عریان بودند همه خندان و تو بودی گریان كاری بكن ای دوست كه وقت رفتن باشند همه گریان و تو باشی خندان این بود چكیده‌ای از شب‌نشینی‌ ما با خانواده‌ای كه عشق منوچهر نوذری بود، ایرج پسرش و دلناز و دلربا نوه‌‌هایش كه همیشه عكس‌شان را همراه داشت و تنها آرزویش دیدن عروسی آنها و خوشبختی‌شان بود. ایرج نوذری این روزها با توجه به مشغله زیاد كاری چه در زمینه موسیقی، بازیگری و ترجمه كتب به شدت تلاش می‌كند تا تحصیلاتش را در مقطع دكتری ادامه دهد، برای او در این زمینه و نیز هنرش آرزوی توفیق و موفقیت داریم.

 

 

 


نوشته شده توسط مصطفی | موضوع: | لينک ثابت |
پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 16:27
 
 
 
 
    
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده توسط مصطفی | موضوع: | لينک ثابت |
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 14:48

442960qk4wjtzztt.gif442960qk4wjtzztt.gif442960qk4wjtzztt.gif442960qk4wjtzztt.gif442960qk4wjtzztt.gif

جنین پسر 10 ساله

 

جنینی که در این عکس دست جراح را در دست خود گرفته جنینی است که دچار بیماری مادرزادی اسپاینا بیفیدا ( spina bifida ) (بیرون زدگی نخاع به علت بسته‌نشدن کانال نخاعی ) بوده است . در صورتی که حاملگی و رشد جنین به همین شکل ادامه می یافت در ماه های آتی احتمال مرگ و یا فلج جنین بسیار بالا بود و برای اولین بار در تاریخ پزشکی قرار شد این جنین در هفته ۲۱ بارداری در داخل رحم مادر توسط جراح تحت عمل قرار گیرد .

نام این کودک ساموئل ( Samuel Armas ) و نام جراح دکتر جوزف برونر ( Dr. Joseph Bruner) است . این عمل در یک مرکز پزشکی دانشگاهی ( Nashville’s Vanderbuilt University Medical Center ) انجام شد.

این عکس بارها در اینترنت انتشار یافت بدون آنکه داستان واقعی آن در جایی ذکر گردد و هر چه انتشار یافت بیشتر به افسانه و تخیلات گویندگان آن ارتباط داشت .

جنین پسر 10 ساله

بعد از عمل ، این جنین ( ساموئل فعلی ) دست خود را از داخل رحم خارج کرد و انگشت جراح را در دست گرفت و با قدرت فشرد به شکلی که دکتر برونر در تن خود ارتعاش و مورموری را احساس کرد . در این لحظه عکاس یو.اس.تودی که برای ثبت تاریخ اولین جراحی داخل رحم در محل حاضر بود تصویری را شکار کرد که افکار عمومی جهان را تحت تاثیر قرار داد. 

عکاس می گوید من در کناری ایستاده بودم و به رحم مادر نگاه می کردم ناگهان لرزش رحم را دیدم و خواستم از آن عکس بگیرم که ناگهان یک دست از داخل آن خارج شد و دست جراح را فشرد . من عکس خود را گرفته بودم و این داستان آنقدر سریع بود که پرستار پشت سر من فریاد کشید وآی چه اتفاقی افتاده است . 

4d6m8ue.gifاین عکس به سرعت در فاکس نیوز و سراسر جهان ارتباطات انتشار یافت .4d6m8ue.gif

4d6m8ue.gifهیچکس ، هرگز نخواهد فهمید که این یک اتفاق بود و یا یک تشکر واقعی .4d6m8ue.gif

نوشته شده توسط مصطفی | موضوع: | لينک ثابت |